اینم به خاطر ستاره گلم
نگفتی چی میشه آخر ترانه

نگفتی چی میاد به روزگارم
اینو واسه گلم
چه ساده لحظه ها خاطره می شوند

حرفای دلتنگیمون آسون ترانه می شوند
باز به یادت زیر بارون همراه خاطره ها قدم زدم
گیتار خسته عشقو واسه همدمم زدم

باز امشب خاطرتت ویرونم کرد

مثه ماه خسته پریشونم کرد

بازم نامه های دلتنگی من به ماه خسته

رو غم نبودنت غبار دلتنگی نشسته
پژمردن گل یاس بغض آسمونو شکسته
ستاره .......................
رفتنت مثه آغاز غروب می مونه

سرد سرد اینو شب بی ستاره می دونه

غزل رفتنت رو خیال خیسم می خونه

می گم آغاز پاییز

وقت شب بی خاطره می مونه

اینو انتظار چشای خیسم پشت پنجره می دونه

بازم یاد انتظار تو شب یلدا

شب رفتنت باز تو خیالم منو دیوونه می کنه

قصر آرزوهامو آروم آروم ویرونه می کنه

بازم نامه های من به ستاره ها

سکوت تلخ بغض مه گرفته روی ترانه ها

من هنوز منتظرم ستاره
منو بخون تو شعرای دلواپسی
میون تنهاییا توی روزای بی کسی
تو همون غروبی توی دفتر رویایی
یه بغض مه گرفته توی سالهای تنهایی
دارم توی سکوتم آروم می میرم
باز تو شعرام بهونتو می گیرم
اگه بدونی دلم هنوز با هاته
توی سکوتم همیشه فریاد صداته
یه روزی یه ابر تیره ما رو از هم جدا کرد
یه غریبه با رفتنت توی دلتنگی ها منو صدا کرد
اما هنوزم یاد تو با منه
روزای دلخوشیم چقدر کم

روزای سرد زمستون واسم شده یه خاطره
نگو چی شد گل سرخ کنار پنجره
اونم مثه عشق تو یه روز میمیره
فرصت زنده شدن نیست آخه خیلی دیره
یادته اون روزای دلواپسی
چی شده عزیزم انگاری اومده تو دشتمون بی کسی
یادته گفتی عزیزم اگه می ری سفر
این قلب پریشونو با خودت ببر
یادته چقدر منتظرت موندم تو اون سرما
دیگه نمیاد نازنین اون شب بلند یلدا
یادته با هزار دلهره نامه هامو وا میکردی
دیدم داشتی اسمتو از کنار اسمم جدا می کردی
دیگه عزیزم فرصت عاشقیمون تموم
بخدا نازنینم بودن منو تو دیگه حروم
آ خه نازنینم عشق این روزا دروغ
عشق ستاره ها عزیزم بی فروغ
آخه عزیزم فقط تو بودی یادگارم
نمی خوای بپرسی چی شد روزگارم

بخون برایم امشب که دلم تنگ است

به تنهایی فردا می اندیشم

به سکوت تلخ ستاره ها

آنکس که بداند، و بداند که بداند ، اسب شعف از گنبد گردون برهاند … آنکس که بداند و نداند که بداند ، بیدار کنیدش که شبی خفته نماند … آنکس که نداند و بداند که نداند ، لنگان خرک خویش به منزل برساند … آنکس که نداند و نداند که نداند ، در جهل مرکب ابدالدهر بماند .

نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون
مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي كنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي
بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ......
چون تو در هر صورت میگویی که من دیوانه ام











